
مولاي من! تو را امام غريب مينامند، ميدانم بد ميزباني بودند و در مهماننوازي وفا نكردند. مولاي من! بعد از گذشت روزگار، حال تو ميزبان ما هستي؛ تو ميزبان گريهها و نيازها؛ غمها و دلتنگيهاي ما هستي. تو كه غريبي را احساس كردهاي! حال غريبهها به آستان كرم تو چشم دوختهاند و به دستان پر مهرت توسل كر...
ادامه مطلب
خدایا.......چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای ناامیدی ... در خود می پیچم و بغض می کنم. چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود ... خدایا در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم .. خدایا دستت را بر شانه های خسته ام قرار بده ... ای خدای بزرگ تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن ... به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای ... به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ... پرواز و روشنایی را ... تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد ... ای خدای بزرگ ای...
ادامه مطلب