
نامهات كه به دستم رسید،من خواب بودم؛ نامهات بیدارم كرد. نامهات ستارهای بود كه نیمهشب در خوابم چكید و ناگهان دیدم كه بالشم خیس هزار قطره نور است. دانستم كه تو اینجا بودهای و نامه را خودت آوردهای. رد پای تو روشن است. هر جا كه نور هست، تو هستی، خودت گفتهای كه نام تو نور است. نامهات پر از نام بود. پر از نشان و نشانی. نامت رزاق بود و نشانت روزی و روزی گفتی كه مهمانی است و گفتی هر كه هنوز دلی در سینه دارد دعوت است.گفتی كه سفره آسمان پهن است و منتظری...
ادامه مطلب
خانمی مامان گاهی وقت ها سنگینی بار زندگی اینقدر زیاد می شه کهپشتت خم میشه زانوهات تا میشن تکیه گاهی برات نیست که بتونی دستاتو بهش بگیری و از افتادنتجلوگیری کنی چقدر اون لحظه احساس تنهای و بیکسی استخونهای ادم و میشکنه ولی مامانی یه نگاه به بالای سرت بنداز یه طناب محکم میبینی طنابی که تا عرش خدا ادامه داره با تمام قدرتت دستات و بیار بالا محکم طناب و بگیر این تنها راه نجاتت از افتادنه خانمی من خیلی مواظب خودت باش خیلی زیاد....
ادامه مطلب
خدایا.......چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای ناامیدی ... در خود می پیچم و بغض می کنم. چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود ... خدایا در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم .. خدایا دستت را بر شانه های خسته ام قرار بده ... ای خدای بزرگ تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن ... به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای ... به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ... پرواز و روشنایی را ... تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد ... ای خدای بزرگ ای...
ادامه مطلب
از خوردن بستنی قیفی در خیابان خجالت نکش! از اینکه بایستی و از سوژه ای که خوشت آمده عکس بگیری؛ از اینکه بنشینی کنار کودک فال فروش و با او درد و دل کنی؛ از اینکه وسط پیاده رو، البته اگر مامور نبود!، عشقت را در آغوش بگیری... از اینکه وسط جمع قربان صدقه ی مادرت بروی؛ از اینکه در کوچه با بچه ها دنبال بازی کنی؛ از ابراز علاقه کردن به کسی که دوستش داری؛ از عصبانی شدن از بلند خندیدن از گریه کردن های بی دلیل از کنار گذاشتن آدم هایی که تو را نمی فهمند، خجالت نکش! عمر هیچ کس قرار نیست جاودانه باشد برای خودت زندگی کن! ...
ادامه مطلب